آیاتایآیاتای، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیینآیین، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

دخترم آیاتای

از آیاتای این چند روز..

سلام دختر گلم، دختر ماه گونه ام. اول از همه بگم که خیلی دوستت دارم و برنامه تنها رفتن به تهرانم که کنسل شد، مطمئن باش یکی از دلایلش شما بودی.هرچقدرم با خودم صحبت کرده بودم و راضی شده بودم که دو شب بمونی پیش پدر و من برم و برگردم، وقتی بلیط گیر نیومد و شنیدیم که ت.ه.ر.ان ممکنه شل.و.غ بشه، و پدر به من گفتن اگه میشه بزارم براهفته بعد که همه با هم بریم، مثل خوشحالا خندیدم و با آغوش باز استقبال و نیشم باز شد: این شکلی..   ادامه مطلـــــــــــــــــــب ... از وقتی وارد سال دوم شدی، مثل اینکه متوجه موضوع باشی، به نحو بارزی شیطون تر شدی و پر جنب و جوش و ماشاله باهوش تر. هیچی رو نمیشه ازت مخفی کرد، این اخلاقت به پدری رفته....
23 خرداد 1391

روزهای اخیر آیاتای جون ...

سلام آیاتای عزیزم، دختر خوبم. این روزها شما خیلی شیطون و بانمک تر از همیشه هستی و حسابی آداب دلبری رو میدونی و ما رو کلی با کارات شاد می کنی. چند روز پیش پدر برای مسابقات رفتند سفر و من و شما تنها موندیم.   ادامه مطلب رو ببیـــــنیــــــم ... احساس می کنم بی حوصله شدی و گاهی اوقات واقعاً فکر می کنم بهانه پدر رو می گیری.توی خونه حوصله ت سر میره و از در خونه میزنیم بیرون و از پله ها میریم پائین کلی ذوق می کنی و الکی با صدای بلند می خندی.الهی من فدای تو. تاب تاب عباسی هم که خیلی دوست داری و تنها چیزی که موقع بستن پوشک شما میتونه نگهت داره این شعره که من بخونمش وگرنه شکمتو باد می کنی و میدی بالا و اجازه نمیدی ...
14 خرداد 1391

آیاتای جان یکساله شد + عکس های تولد

سلام آیاتای عزیزم.دختر ماه گونه ام. الان که دارم این مطلب رو برات می نویسم شما یک سال و ده ساعت سن داری و بزرگ شدن لحظه به لحظه ت رو دیدیم و چشمهامون پر نور تر و پر سو تر از همیشه ست.   ادامه مطلـــــــــــــــــــــب ... یه اشتباه بزرگ کردم که امروز صبح وقتی اومدم نظرات رو تأیید کنم متوجه شدم.دیشب اول کل مطلب رو نوشتم و ارسال کردم. بعد تصمیم گرفتم به جز پاراگراف اول بقیه رو ببرم ادامه مطلب،‌ اومدم ویرایش کنم،‌از اونجا کاتش کردم اما یادم رفه بیام تو ادامه مطلب پیستش کنم. وااااااااای خدای من. حالا چجوری اون همه احساس رو دوباره بنویسم. دیگه اون جمله ها و قالب یادم نیست.وووووووووووووووووووووووووووووووووای!!!...
10 خرداد 1391

آیاتای جان در شرف یک سالگی

سلام به آیاتای عزیزم، دختر ماه گونه ام؛ امروز که دارم برات این مطلب رو مینویسم شما تنها دو روز داری به یک ساله شدن. کمی باورش سخته اما همینطوره و شما یک ساله که داری به ما انرژی مضاعف میدی و روز و شبمون رو پر از گرمی و تازگی کردی.در این مورد توی پست یک ساله شدن مفصل می نویسم. امروز میخوام به یک هفته ای که گذروندیم بپردازم.   ادامه مطلب رو ببینیـــــــــم : هفته پیش رفتیم تهران که شما رو ببریم ویزیت دکتر مهدوی و اگه ایشون صلاح بدونن ببریم کلینیک خصوصی آلرژِی برای انجام تست های آلرژی که مشخص بشه دقیقأ به چه چیز یا چیزهایی حساسیت داری. رفتیم و ایشون که به نظر من یکی از بهترین پزشک های کل دنیا هستن، از شما خیلی راضی بود...
8 خرداد 1391

تولد مادر آیاتای جون.

      تاریخ اصلی مطلب: پنج شنبه 28 اردیبهشت 91: سلام آیاتای جان، دختر عزیزم. امروز تولد مادری (بنده) بود و پدر دیشب سورپرایز کردن و علیرغم مشغله زیاد یه کیک خوشگل و ... خریدن و شب سه تائی جشن گرفتیم.   با هم بریم ادامه مطلــــــــــــــــــــب ... امروزم رفتیم ماشین خریدیم و پدر به مناسبت امروز گفتن حتمأ به اسم من باشه. من که برام مهم نبود اما چون ایشون اینجوری دوست داشتن، رفتیم کارای اداریشو انجام دادیم. جالبه بدونی دخترم که توی این 10 سال آشنایی پدر و من، همیشه بدون استثناء روز 28 اردیبهشت برامون خیلی خوب و خوش یمن بوده و کلی خاطرات خوش برامون رقم خورده. ناچار شدم  امروز ...
28 ارديبهشت 1391

آیاتای جان راه رفـــــــــــــــــــــــــــــــــت...!!

سلام آیاتای عزیزم. اومدم مختصر بگم که شما الان رسمأ دو قدم راه رفتی  و ما کلی جیغ کشیدیم و خندیدیم. جیغمون از هیجان بود و خنده مون از اداهایی که شما تو صورت کوچولوت در می آوردی. زبون بیرون، چشمها رو جمع کرده و دماغ چروک .. بعد از دو قدم هم خودتو انداختی روی پدر. و چند بار تکرار شد. همش در حد یک تا دو قدم.. خوشحالیــــــــــــــــــــــم ... البته شبنم جون توی دفتر یادداشت مهدت نوشته که شما دیروز هم یک و نیم قدم راه رفتی و کلأ سرپا می ایستی و کلی می رقصی و دست می زنی.. ازین کارا توی خونه هم انجام میدی اما کمتر.. فدای تو. ...
28 ارديبهشت 1391

یکی دو روزی که در کنار آیاتای خوش گذشت..

سلام آیاتای عزیزم. امیدوارم همیشه سرحال باشی. اینو نوشتم چون امروز ظهر توی خواب خیلی گریه کردی و وقتی هم از اتاق آوردمت بیرون و آرومت کردم، خوب بودی اما بازم میذاشتم تختت گریه می کردی، فکر کنم خواب بد دیده بودی، الهی فدای خواب دیدنت بشم.دوستت داریم عزیز دردونه.   ادامه مطلب با ما باشیــــــــــــــــــــــــــــــید .. دیروز یه اتفاق خیلی خیلی جالب افتاد و اونم این بود که...: بعداز ظهر بود و پدری خواب بودن، منم داشتم وبگردی می کردم. متوجه شدم شما نیستی، اتاق ها و آشپزخونه و.. رو گشتم نبودی تا اینکه یادم افتاد احتمالأ در سرویس اتاق باز بوده و رفتی اونجا. حدسم درست بود و وقتی رسیدم دیدم در بازه و شما پهن شدی وسط سر...
24 ارديبهشت 1391